تبليغاتX
راز...
ساعت
و ضربه هاي مداوم يك پيغام
و در يك لحظه
        شكفتگي تمام شقايق ها...
شرم ساقه هاي نازك تنهايي
        در التهاب مورب روزهايي كه از راه مي رسند،
مرور خاطره اي بر برگ برگ دفترچه اي كه
                                                    بازيچه ي باد

ورق مي خورد چه تند اين آغاز
و كلمه اي كه رها شد از كاغذ
پروانه ي رنگارنگي به روي گونه ي تو
سر نهفته اي كه به تو مي گفت
فرداي بي فريب بدون من...
ساعت
       و ضربه هاي مداوم يك پيغام
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت   توسط لیلا  | 

در کوچه های منزوی

که به یمن حضورت نامی یافته اند

تنها یکی صدا

به نیمه شب های خاموش

ضجه های تنهای تنهایی را

افشا می کنند

خورشید در سحر گاهان

رازت را برملا می کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت   توسط لیلا  | 

آدم وقتي دلش مي گيرد ، گويي ديگر هيچ راهي نيست كه او را به روشني ببرد.....زندگي چرا اين قدر پنجــــره هاي جورواجور دارد ؟ چرا هيچ كدام از اين پنجره ها ، رو به يك صحنه واقعي باز

 نمي شوند؟چرا همه چيز تا اين حد مجازي است ؟ حاشيه اي است؟مطمئناً پنجره اي وجود دارد كه رو به افق بي انتهاي هستي باز شود.آنجا كه هر چيز و هر كس ، معناي واقعي خود را دارند.صورتكي وجود ندارد.حتي پرواز پرنده ها يك شكل دبگر است.آنجا كه غم و شادي به يك نقطه مي رسند.در روشني بي انتهاي آن ، مي شود پشت همه چيز را ديد ، ته همه چيز را ديد. در سكوت آن ، مي توان كلام واقعي را شنيد . نگراني وجود ندارد ، همانقدر از آسمان ابري شادي كه از آسمان صاف.

دستها چنان به سوي هم پرواز مي كنند ، كه رهايي رشك مي برد....بي ترديد چنين پنجره اي وجود دارد ، ولي من بلد نيستم آن را پيدا كنم.حتي اگر پيدايش كنم ، بلد نيستم آن را باز كنم.

تو مي داني چطور مي شود آن را باز كرد؟

"يك پنجره براي ديدن

يگ پنجره براي شنيدن

يك پنجره به لحظه آگاهي و نگاه و سكوت

......

يك پنجره براي من كافيست."           "فروغ فرخ زاد"

 

پنجره آگاهي ......!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت   توسط لیلا  | 

سكوت گشوده شدن يك دنيا پنجره براي نگريستن به هستي است.اما افسوس كه زبان ما ، يك يك اين پنجره ها را مي بندد.و همه روزن ها را كور مي كند.دلم مي خواست كه نگاهم بينا و گوشـــم شنوا مي شد تا مي توانست رازي را ببيند و بشنود. دوست دارم از ميان كوچه هاي هزار توي زبان به قلب سكوت پناه برم.آنجا كه گلها بي تكلف عطر خود را مي پراكنند و قاصدكها ، رها و آزاد ،پرواز مي كنند.

آرزو مي كنم كه زبان در كام شوم و قلبم بگويد و بشنود و از همه واژه هاي تكراري و همه كلماتي كه صفايي ندارند،رنج مي آفرينند و بيهوده اند رها شوم. در هواي سكوت تنفس كنم و خود را به بيكران آبي آن بسپارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت   توسط لیلا  | 

بعد از مدتها با یک دوست قدیمی ساکن اهواز تلفنی صحبت کردم.دلم گرفته بود و صدای "ندا" کافی بود که لحظاتی من را از تمام گرفتگی ها رها کنه .این هنر وجود نداست.ندا برای من مظهر پاکی و خوبی است .حضور اون کنار من حضور صفا و خوبی به تمامی است.حضور بخشش بی دریغ...وقتی آدم دلش برای آن خویشتن(شاید به قولی ،خویش بدون تن)که در هیاهوی ذهن و حساب کتابهای روزمره زنگار گرفته ، تنگ بشه ، با دیدن بعضی آدما که تونستن با قلب پاکشان مظهر و تجلی صفاتی از خداوند بشن چقدر آرامش بخشه.

شاید همین لحظه آری همين لحظه باید به خودم بگم که چطور مخلوق خداوندم و کوچکترین شباهتی  به او ندارم.شاید همین لحظه باید عمیقاً به این موضوع فکر کنم....

از ندا و همه آدمهایی که یادم می آورند که توی این دنیا ی پرهیاهو و با مظاهر دلفریب ،هیچ چیز ارزشمند تر از داشتن یک قلب پاک نیست که عاشقانه از شادی و موفقیت دیگران شاده حتی اگر خودش در رنج باشه .قلبی که در عشق به تمام مظاهر هستی می تپد و خود را برای حق خالص کرده...

و بالاتر از آن ،خداوندا از تو سپاسگزارم که مخلوقاتت این قدر زیبایند...

"آنکه بر پرندگان سنگ می زند ،به پرکشیدنشان وا می دارد،

آنکه دوست را سرزنش می کند ،دوستی را می میراند."   (برگرفته از کتاب حکمت بن سيرا(متون مقدس اورشلیم) -پرویز سیار)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط لیلا  | 

چیزی در گوشم نجوا می کند.فریادی خاموش در گلویم عطش می شود.من از تو دورم و تو به من نزدیک.ومن می خواهم فرار کنم."ففروا الی الله...".آری می خواهم فرار کنم از همه زرق و برق هایی که جنون آمیز ،تمام لحظاتمان را از این همه راز تهی کردند.و ناگهان که چرخیدیم ، دیدیم که رقص ناب سکوت هستی ،بدل شده به چرخش مداوم رنگهای پرفریب دروغ ها،ریاکاری ها،بغض و کینه ها،تجملات پر نقش و پوچ،ظلم و آزارها،کور و کر و لال شدنها،یاس و تاریکی ها و  حرص و طمعهای ناتمام و....و ديگر یک قلب پاک در افسانه های کودکیمان هم رنگ باخت و روزنی هر چند کوچک هم باقی نماند تا روشنی به درون بتابد.تلخ می گویم اما تو می دانی که تلخ تر از این است و من می دانم که چقدر تلخ است ،آن زمان که چشم و گوش ات شایستگی دیدن و شنیدن کوچکترین و پیش پا افتاده ترین رازها را ندارد.آن زمان که قلبت فرصت لحظه ای تنفس و تپش در هوای "اکنون" را ندارد که اسیر این ذهن فریبکار و پرهیاهوست.و تو می خواهی فرار کنی اما نمی توانی که در بندی.بندهایی سخت و سنگین.آه چگونه می شود با چندین سال ،خودخواهی و ریاکاری و دروغ و بدی ، در آینه ناگهان روبرو شد. 

غنیمتی های پر رنگ و لعاب دیروز دیگر برایم رنگ و طعمی ندارند.مدال افتخاری بر سینه ندارم.مدعی چه می توان بود؟هیچ،هیچ،هیچ.آرزوها هم فریب دیگری هستند.ته آن همه چیز ، هیچ چیز نبود ،تهی و کور..............در جایی که سخن را می پسندند ،سکوت می کنم.غم و شادی را انتخاب نمی کنم ، می پذیرمشان.پاکی و زلالی آب حسرت انگیز است و عطش را می افزاید اگر چه می ترسم این عطش هم فریب این ذهن هزارتو باشد.می خواهم فرار کنم فقط به این امید که تو فارغ از هر وهم و خیال منی.تو هستی آنچنان که فرموده ای و من هنوز امیدوارم به یک "شاید" کوچک اما روشن.ای کاش ،ای کاش روزنی گشوده می شد.

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رســــــــــــید                        تا مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط لیلا  | 

"تمام هستی در یک راز بزرگ به سر می برد...."

                                                 سخنی از استادی بزرگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط لیلا  | 

سلام....
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط لیلا  |