تبليغاتX
راز...

بعد از مدتها با یک دوست قدیمی ساکن اهواز تلفنی صحبت کردم.دلم گرفته بود و صدای "ندا" کافی بود که لحظاتی من را از تمام گرفتگی ها رها کنه .این هنر وجود نداست.ندا برای من مظهر پاکی و خوبی است .حضور اون کنار من حضور صفا و خوبی به تمامی است.حضور بخشش بی دریغ...وقتی آدم دلش برای آن خویشتن(شاید به قولی ،خویش بدون تن)که در هیاهوی ذهن و حساب کتابهای روزمره زنگار گرفته ، تنگ بشه ، با دیدن بعضی آدما که تونستن با قلب پاکشان مظهر و تجلی صفاتی از خداوند بشن چقدر آرامش بخشه.

شاید همین لحظه آری همين لحظه باید به خودم بگم که چطور مخلوق خداوندم و کوچکترین شباهتی  به او ندارم.شاید همین لحظه باید عمیقاً به این موضوع فکر کنم....

از ندا و همه آدمهایی که یادم می آورند که توی این دنیا ی پرهیاهو و با مظاهر دلفریب ،هیچ چیز ارزشمند تر از داشتن یک قلب پاک نیست که عاشقانه از شادی و موفقیت دیگران شاده حتی اگر خودش در رنج باشه .قلبی که در عشق به تمام مظاهر هستی می تپد و خود را برای حق خالص کرده...

و بالاتر از آن ،خداوندا از تو سپاسگزارم که مخلوقاتت این قدر زیبایند...

"آنکه بر پرندگان سنگ می زند ،به پرکشیدنشان وا می دارد،

آنکه دوست را سرزنش می کند ،دوستی را می میراند."   (برگرفته از کتاب حکمت بن سيرا(متون مقدس اورشلیم) -پرویز سیار)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط لیلا  | 

چیزی در گوشم نجوا می کند.فریادی خاموش در گلویم عطش می شود.من از تو دورم و تو به من نزدیک.ومن می خواهم فرار کنم."ففروا الی الله...".آری می خواهم فرار کنم از همه زرق و برق هایی که جنون آمیز ،تمام لحظاتمان را از این همه راز تهی کردند.و ناگهان که چرخیدیم ، دیدیم که رقص ناب سکوت هستی ،بدل شده به چرخش مداوم رنگهای پرفریب دروغ ها،ریاکاری ها،بغض و کینه ها،تجملات پر نقش و پوچ،ظلم و آزارها،کور و کر و لال شدنها،یاس و تاریکی ها و  حرص و طمعهای ناتمام و....و ديگر یک قلب پاک در افسانه های کودکیمان هم رنگ باخت و روزنی هر چند کوچک هم باقی نماند تا روشنی به درون بتابد.تلخ می گویم اما تو می دانی که تلخ تر از این است و من می دانم که چقدر تلخ است ،آن زمان که چشم و گوش ات شایستگی دیدن و شنیدن کوچکترین و پیش پا افتاده ترین رازها را ندارد.آن زمان که قلبت فرصت لحظه ای تنفس و تپش در هوای "اکنون" را ندارد که اسیر این ذهن فریبکار و پرهیاهوست.و تو می خواهی فرار کنی اما نمی توانی که در بندی.بندهایی سخت و سنگین.آه چگونه می شود با چندین سال ،خودخواهی و ریاکاری و دروغ و بدی ، در آینه ناگهان روبرو شد. 

غنیمتی های پر رنگ و لعاب دیروز دیگر برایم رنگ و طعمی ندارند.مدال افتخاری بر سینه ندارم.مدعی چه می توان بود؟هیچ،هیچ،هیچ.آرزوها هم فریب دیگری هستند.ته آن همه چیز ، هیچ چیز نبود ،تهی و کور..............در جایی که سخن را می پسندند ،سکوت می کنم.غم و شادی را انتخاب نمی کنم ، می پذیرمشان.پاکی و زلالی آب حسرت انگیز است و عطش را می افزاید اگر چه می ترسم این عطش هم فریب این ذهن هزارتو باشد.می خواهم فرار کنم فقط به این امید که تو فارغ از هر وهم و خیال منی.تو هستی آنچنان که فرموده ای و من هنوز امیدوارم به یک "شاید" کوچک اما روشن.ای کاش ،ای کاش روزنی گشوده می شد.

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رســــــــــــید                        تا مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط لیلا  | 

"تمام هستی در یک راز بزرگ به سر می برد...."

                                                 سخنی از استادی بزرگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط لیلا  | 

سلام....
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط لیلا  |