|
|
|
|
|
آدم وقتي دلش مي گيرد ، گويي ديگر هيچ راهي نيست كه او را به روشني ببرد.....زندگي چرا اين قدر پنجــــره هاي جورواجور دارد ؟ چرا هيچ كدام از اين پنجره ها ، رو به يك صحنه واقعي باز نمي شوند؟چرا همه چيز تا اين حد مجازي است ؟ حاشيه اي است؟مطمئناً پنجره اي وجود دارد كه رو به افق بي انتهاي هستي باز شود.آنجا كه هر چيز و هر كس ، معناي واقعي خود را دارند.صورتكي وجود ندارد.حتي پرواز پرنده ها يك شكل دبگر است.آنجا كه غم و شادي به يك نقطه مي رسند.در روشني بي انتهاي آن ، مي شود پشت همه چيز را ديد ، ته همه چيز را ديد. در سكوت آن ، مي توان كلام واقعي را شنيد . نگراني وجود ندارد ، همانقدر از آسمان ابري شادي كه از آسمان صاف. دستها چنان به سوي هم پرواز مي كنند ، كه رهايي رشك مي برد....بي ترديد چنين پنجره اي وجود دارد ، ولي من بلد نيستم آن را پيدا كنم.حتي اگر پيدايش كنم ، بلد نيستم آن را باز كنم. تو مي داني چطور مي شود آن را باز كرد؟ "يك پنجره براي ديدن يگ پنجره براي شنيدن يك پنجره به لحظه آگاهي و نگاه و سكوت ...... يك پنجره براي من كافيست." "فروغ فرخ زاد" پنجره آگاهي ......! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
سكوت گشوده شدن يك دنيا پنجره براي نگريستن به هستي است.اما افسوس كه زبان ما ، يك يك اين پنجره ها را مي بندد.و همه روزن ها را كور مي كند.دلم مي خواست كه نگاهم بينا و گوشـــم شنوا مي شد تا مي توانست رازي را ببيند و بشنود. دوست دارم از ميان كوچه هاي هزار توي زبان به قلب سكوت پناه برم.آنجا كه گلها بي تكلف عطر خود را مي پراكنند و قاصدكها ، رها و آزاد ،پرواز مي كنند. آرزو مي كنم كه زبان در كام شوم و قلبم بگويد و بشنود و از همه واژه هاي تكراري و همه كلماتي كه صفايي ندارند،رنج مي آفرينند و بيهوده اند رها شوم. در هواي سكوت تنفس كنم و خود را به بيكران آبي آن بسپارم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت توسط لیلا
|
|
||