تبليغاتX
راز... -

چیزی در گوشم نجوا می کند.فریادی خاموش در گلویم عطش می شود.من از تو دورم و تو به من نزدیک.ومن می خواهم فرار کنم."ففروا الی الله...".آری می خواهم فرار کنم از همه زرق و برق هایی که جنون آمیز ،تمام لحظاتمان را از این همه راز تهی کردند.و ناگهان که چرخیدیم ، دیدیم که رقص ناب سکوت هستی ،بدل شده به چرخش مداوم رنگهای پرفریب دروغ ها،ریاکاری ها،بغض و کینه ها،تجملات پر نقش و پوچ،ظلم و آزارها،کور و کر و لال شدنها،یاس و تاریکی ها و  حرص و طمعهای ناتمام و....و ديگر یک قلب پاک در افسانه های کودکیمان هم رنگ باخت و روزنی هر چند کوچک هم باقی نماند تا روشنی به درون بتابد.تلخ می گویم اما تو می دانی که تلخ تر از این است و من می دانم که چقدر تلخ است ،آن زمان که چشم و گوش ات شایستگی دیدن و شنیدن کوچکترین و پیش پا افتاده ترین رازها را ندارد.آن زمان که قلبت فرصت لحظه ای تنفس و تپش در هوای "اکنون" را ندارد که اسیر این ذهن فریبکار و پرهیاهوست.و تو می خواهی فرار کنی اما نمی توانی که در بندی.بندهایی سخت و سنگین.آه چگونه می شود با چندین سال ،خودخواهی و ریاکاری و دروغ و بدی ، در آینه ناگهان روبرو شد. 

غنیمتی های پر رنگ و لعاب دیروز دیگر برایم رنگ و طعمی ندارند.مدال افتخاری بر سینه ندارم.مدعی چه می توان بود؟هیچ،هیچ،هیچ.آرزوها هم فریب دیگری هستند.ته آن همه چیز ، هیچ چیز نبود ،تهی و کور..............در جایی که سخن را می پسندند ،سکوت می کنم.غم و شادی را انتخاب نمی کنم ، می پذیرمشان.پاکی و زلالی آب حسرت انگیز است و عطش را می افزاید اگر چه می ترسم این عطش هم فریب این ذهن هزارتو باشد.می خواهم فرار کنم فقط به این امید که تو فارغ از هر وهم و خیال منی.تو هستی آنچنان که فرموده ای و من هنوز امیدوارم به یک "شاید" کوچک اما روشن.ای کاش ،ای کاش روزنی گشوده می شد.

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رســــــــــــید                        تا مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط لیلا  |