تبليغاتX
راز... -

سكوت گشوده شدن يك دنيا پنجره براي نگريستن به هستي است.اما افسوس كه زبان ما ، يك يك اين پنجره ها را مي بندد.و همه روزن ها را كور مي كند.دلم مي خواست كه نگاهم بينا و گوشـــم شنوا مي شد تا مي توانست رازي را ببيند و بشنود. دوست دارم از ميان كوچه هاي هزار توي زبان به قلب سكوت پناه برم.آنجا كه گلها بي تكلف عطر خود را مي پراكنند و قاصدكها ، رها و آزاد ،پرواز مي كنند.

آرزو مي كنم كه زبان در كام شوم و قلبم بگويد و بشنود و از همه واژه هاي تكراري و همه كلماتي كه صفايي ندارند،رنج مي آفرينند و بيهوده اند رها شوم. در هواي سكوت تنفس كنم و خود را به بيكران آبي آن بسپارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت   توسط لیلا  |